تبليغاتX
FARDINA

FARDINA

 

چه شب سياه و تلخی بود
تلخ تر از همه قهوه  هايی که نوشيده ام و سياه تر از تمام شب هايی که بی تو سر کردم.
به گمانم ستاره ام سقوط کرده بود
پاييز برگ ريزان است دلم...
چگونه بپذيرم اين گونه مرا در حرارت خشم خود سوزاندی !!
مرا شکستاندی
 آن هم در مقابل چشمانی که غريبه نبودند
باورم نميشود اين همه از جانب تو بود؟؟
 خوب است لااقل اين يک بهانه را دارم.. خود را تسلی ميدهم که زياد نوشيده ايی.


ديری نميپايد  که متبسم بر من  می آيی 
از آن لحظاتی ست که ديگر به کلمات اعتمادی ندارم

 

صفحه های انديشه تو را  ورق ميزنم
باورم نميشود تا اين اندازه از خودت دور شده باشی
از عقايدت...انديشه ها يت .. از خودت
اين روزها بر خلاف آن که ميگويی بر خود حاکم نيستی
به شوری موج نا آرام شده ايی
دريای آبی تنت يخ زده
بگذار در سکوت عطر آلود تو ای مهربان
گمان برم آسمان در دستان من است...

 

آيينه ها همه لبريز ياد تو اند
لحظه ها همه لبريز فريادت
لبخند تو مرا به مستی تند شقايق ميخواند
 نام تو اسير لبان خاموشيست که نميگذارد اسير باد شود
تهداب تو سرشار از احساس گرمی ست که هر بار وقتی در من جاری ميشود گويی که زندگی در من  بيدار ميشود
بی پایان من_ قلب من چنان تو را به باور نشسته
چون عابد معبودی را...

 

در خلوتگاه چشمان خيس من نقش چشمانت تداعی ميشود.
اما خيال اين که تن برهنه تو طعمه خاک ميشود... دلم را به آتش ميکشد.
يک سال ديگر هم اضافه شد بر دلهره هایی که بر منتهی اليه دلم تلمبار شده.
آه... اين چه رنج بی سرانجامی ست...
کو مجالی که انتهاي اين درد را بشنود؟؟
کجایی مادر؟؟
کجایی!!...
اين منم دختر ناز دانه ات ....تو که بد دعایم نکرده بودی!!
من که دوست داشتن در قلبم نفس ميکشيد
پس چرا امروز با حجمی شگرف از دلواپسی براي شنيدن کلام رقت بارت... که در هيچ سمفونی شنيده نميشود سرگردانم؟؟



مادر رفت و خزان انتظار رسيد
ای کاش بيت فراق به قافيه نميرسيد

 

دلم هوای زيارت کرده
بهانه ای براي گريستن!!
براي رها کردن اشکهایی  که.. بسان يک بغض قديمی و بزرگ در گلويت جا خوش کرده و خيال شکستن ندارد!!
آخر غم فراق ترا به که گويم تا غصه هايم را به امانت گيرد؟؟
تقصيرکيست؟؟... دردی که شعله هايش تا مغز استخوانم زبانه ميکشد؟؟!!
به تو خرده نميگيرم خدایی که مات کردی مرا در فلک الا فلاک..
من مسامحه ميکنم با تقدير


عجب سعادت غمناکی...

 

گيسوانم پریشان است
دير زمانی ست که طلوع دستانت را تمنا دارد
چون تو کسی به روح من  نزديک نبوده است
جسم من در تسخير توست...


گویی خوابم !!
لبريز هیجانم... در پيچ و تابم
امشب از بازگویی حال خويش ناتوانم


ناتوان...

   


شب سردی ست !!

باران ميبارد!!

نور چراغها که به خيابان می افتد.. زيبا جلوه ميکند.

عابران به هر سوی روانند ..و کودکان هاج و واج حيران اين دنياي رنگين.!!!

و من هنوز در خود سرگردانم.

پاکت سيگار را از جيبش در مي آورد.... يقه پالتويش رابالا ميکشد.

سيگار را روشن ميکند و با آن نگاه نافذش به من لبخند ميزند.

ميداند دستانم يخ زده و من همچنان اصرار به قدم زدن دارم...

دستش را از زير بازویم عبور ميدهد وشانه به شانه همراه سکوت قدم ميزنيم...

ته مانده سيگار را زير پايش له ميکند و سنجاق سری که موهايم را در خود اسير کرده را باز ميکند و آرام در گوشم ميگويد:

بگذار گيسوانت  باران را احساس کند...

من هم چنان حرفی براي گفتن ندارم !!

دور ميشويم و من در يک شب بارانی دلتنگي ام را در زير باران  می شویم... 

 

هیچ لبی از گفتن باران تر نخواهد شد...

 


 

 سال 84 مسابقات استانی فوتسال بانوان بود که تيم ما به همراه تيم رامسر به فينال رسيده بود.

اعترف ميکنم که تيم رامسر خيلی قدرتمند بود 2 تا بازيکن ملی پوش هم داشتند و بدون شکست به اين مرحله رسيده بودند.

از قبل اسم مربي ام را روی تيشرتم حک کرده بودم و در  زير لباس ورزشي ام پوشيده بودم که اگه گل زدم باهاش مانور بدم.

بزاريد خلاصه کنم .. تيم ما 2_1 عقب بود و 6 دقيقه هم به پايان بازی مونده بود.. که من صاحب توپ شدم.. اون لحظه نميدونم چی شد که تصميم گرفتم که از زاويه بسته شوت کنم .. هنوز که هنوزه تو فکر اينم که شوت من حساب شده و عالی بود يا دروازبان حريف دستپاچلفتی؟؟

توپ که به تور دروازه بوسه زد.. چنان انفجاری رخ داد که صداش هنوز تو گوشمه..جمعيت  500 نفری ميشدند اما بقدری سرو صدا داشتن که سالن رو به لرزه در آورده بودن... بازی تو زمين ما بود و هواداران هم از خودمون بودند.

گل رو که زدم فرياد کنان پيراهن ورزشی ام را در آوردم و به تيشرتی که تنم بود اشاره ميکردم که همه ببينند.. چشمتون روز بد نبينه ..خانم داور سوژه خوبی گير آورده بود..

يادم افتاد که حرکتم غيره ورزشی ست .. ناگفته نماند که نيمه اول هم به خاطره همين حرکت غيره ورزشی کارت زرد گرفته بودم.

و باز هم جوگير شده بودم همون عمل رو تکرار کرده بودم.

خلاصه ایشان خواست که منو از بازی اخراج کنه ..اما آنقدر التماس کردم که در عين ناباوری دلشان به رحم آمد ..کسی باورش نميشد که داور پشيمون شده باشه.

بنابراين رفت تا سوته ادامه بازی رو بزنه ...که منو بد جور جو گرفت و خواستم يه جوری از ايشون تشکر کنم پس محکم زدم به پشت داور...

خدا به کسی نشون نده

يک نگاه وحشتناکی به من کرد با اون چشمان غضبناکش که حتی نتونستم  یک کلمه حرف بزنم ..کارت قرمز رو يک ضرب نشانم داد و اخراجم کرد.

بازيکنان رامسر که داشتن از خنده ميمردن.. گر چه هم  تيمی های من  هم دسته کمی از اونها نداشتند  ... ميان خنده و گريه از زمين بیرون آمدم.

 اون بازی 2-2 مساوی شد و ما در ضربات پنالتی آنها را شکست داديم و در عين ناباوری قهرمان شديم.

یادش به خیر...

 

این روزها به دلم میگویم کمتر بگیرد                                                                                       


کمتر تنگ شود ...                                                                                                                  

کمتر گریه کند....


آخر این دل کوچک من این روزها بهانه گیرشده !!                                                                       

تا می گویند دختر همسایه سرش درد می کند ... مینشیند و زار زار می گرید.

گاه احساس میکنم دلم قدر سوراخ- یک سوزن تنگ است .                                                             

آن وقت دیگر آهنگ های انریکه هم حالم را دگرگون نمیکند.                                                        

چه کنیم دیگر؟؟ دل است... نازک است !!!                   

گاه دلش برای ژیان عباس آقا هم تنگ  میشود.                          

 حتی کیک های  بد مزه عاطفه خانم !!!                                                 

دلم هوای استاد عصبانی وشلخته مان... که به عالم و آدم بدو بیراه میگفت  را میکند..                       

دیگر چه برسد به....

آلبوم را ورق میزنم ..چقدر بزرگ شده ام... چقدر دور شده ام... چقدر ندیده ام !!؟؟                            

صورتم را با انگشتانم می پوشانم تا دلتنگی ام را پنهان کنم.

زمان گذشته است ... حتی نمیدانم زود گذشت یا که دیر؟؟ اصلا" چگونه گذشت ؟؟!!                           

دلم هوای آن روزها را میکند.

 

ــــــ ــــــ ــــــ

من خوبم چیزیم نیست.  گفتم که فقط دلم تنگ است..

همین..

                                          

 چهارشنبه شب در یک هوای سرد زمستانی به استقبال سال نو رفتیم.

بازار آتش بازی و رقص و پایکوبی داغ ـ داغ بود... بودن در کنار مردم را ترجیح دادم به شرکت در کنسرت آقای شهرام شب پره.

با وجود سرمای شدیدو باد سوزناک.. جمعیت بیشتری نسبت به سال گذشته آمده بودند. .. البته طبیعی بود که با درینک کردن خودشان را گرم کنند. من هم از سرما داشتم فریز میشدم.

تو هم که از سرشب ساز رفتن به خانه را میزدی... در حالی که مثل من بسیار خوش بودی

در تمام طول عمرم اینقدر بالاوپائین نپریده بودم و فریاد نکشیده بودم...

ساعت حدود ۳۰  : ۲  صبح بود که به خانه آمدیم... که بلافاصله هدیه ای  که به مناسبت سال نو خریده بودی را مثل عاشق پیشه ها درمقابلم گرفتی.

احساس کردم تمام یخ های بدنم آب شده!!!!

تازه فهمیده بودم این همه اصرار برای آمدن به خانه چه بوده؟؟؟

آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود.... 

U . S / 2009                     
 

 

توي لحظه هایی که داستانهاي هزارو يک شب هم خوابت نميکنه بازی با کلمات و چیدنش تو کاغذ سفيد

مثل نوشيدن چای تو چله زمستون مي مونه...

حس ميکنم آسمان هم  سردش شده!!

کاش ميشد يه پتو بيارم بندازم دورش که گرم شه

خيره به دونه هاي برفی ميشم که دارن سقوط ميکنن و همين که به زمين ميرسند ناپديد ميشن...

در افکارسپيدم پرواز میکردم  که

خواب زمستونی منو در خودش غرق کرد....

 

 یه ده روزی مونده تا سال نو میلادی..                                                                                          


از همین حالا تمام شهر رو چراغونی کردند

طبق معمول میرم تو بالکنی و روی صندلی میشینم ...منظره شب از این بالا دیدن داره.

 به هوای سرد و باد سوزناک هم توجهی نمیکنم . با خودم فکر میکنم که ای کاش بابا نوئل  بودم.... به دختر بچه هایی فکر میکنم که حسرت بغل کردن یک عروسک با موهای طلایی وچشمهای آبی رو دارند.

پسر بچه هایی که هر شب به امید رسیدن سال نو سر بر بالین می گذارند... تا وقتی که یه صبح از خواب پاشن و زیر بالشتشون یه هدیه ببینند...

به همه کسانی که با داشتن آرزوهای کوچک  هر شب به خواب میروند.

میگن کاش مشکل آدم ها با پول حل میشد...اما سخت تر اینه که مشکلت با پول حل بشه اما.....

امشب بد جور داغونم!!!


 

 

 


با يک بوسه آرام چشمهاي بسته منو باز ميکنی

اين شيوه بيدار کردن تو ...حتی دلچسب تر از قصه های مادر بزرگه که هنوز تموم نشده خوابم ميکرد.

با سر انگشتام بخارهاي روی شيشه رو پاک ميکنم و به بيرون نگاه ميکنم

نميدونم دل آسمون از چی پره؟؟

گريه هاش تمومی نداره

يه امروز ميگم بيخيال آسمون، بزار بباره

امروز ميخوام فقط به تو فکر کنم ... احساس ميکنم کسی داره قلقلکم ميده

وای چقدر خوشحالم..

ديگه  اون اشيای گران قيمت مغازهاي لوکس نيستي که مجبور باشم از پشت ويترين نگات کنم

امروز بوسه های خورشيدي ات!!

نوازشهاي درياي ات!!

 تنها سهم من است


سهم من

 

 

امروز دلم ميخواد به همه کس و همه چيز گير بدم

اونم از نوع سه پيچ...

مثل تو که الان يه ساعته نشستی و با فندکت ور ميری و هی خاموش روشنش ميکنی.

جلوي آيینه می ايستم و با خودم فيس تو فيس ميشم قيافم شده عين پدر ژپتو!!!

به زور ميخوام بخندم اما نميشه يک ثانيه بعد دوباره لب و لوچم آويزون ميشه

Tv رو روشن ميکنم جناب پرزيدنت اوباما داره سخنرانی ميکنه .من  هم که هر چی زور ميزنم سر از حرفاش در نميارم...

نميدونم اشکال از آي کيو منه يا لهجه ايشون زيادی امريکایي؟؟!!!

تو هم انگار يه جورایی با خودت درگيری..

کانال رو عوض ميکنی... خواننده منفورت داره ميخونه.. جالبه که صداشوهم تا حدی که ممکنه بالا ميبری..

 کز ميکنی يه گوشه وچشماتو مي بندی و آهنگ رو زير لب زمزمه ميکنی!!!

امروز آن قدر انرژی منفی بهت  دادم که تو مود هيچ کاری نيستی .

نگات که ميکنم يهو خندم ميگيره.. منو که مي بينی تو هم ميخندي و...

 به همین سادگی!!!

----

هنوز نميدونم چرا گاهی اوقات باوجوده جثه بزرگت نميتونم خوب ببينمت....؟؟؟!!!

 

صدايم که ميکنی

وانمود ميکنم که نشنيده ام!!

و تو بار ديگر نامم را تکرار ميکنی

هنوز شوق شنيدن دارم...

چه زيبا و آرام با آن صداي اسموت و بدون خش گوشهايم را قلقلک ميدهی

من همچنان به اکت خود ادامه ميدهم!!

سکانس آخر است

معطل نميکنی!!

اکنون در مقابلم ایستاده ای

نزديک ميشوی

باز هم نزديکتر....

 

من عاشق اينم که رو صندلی رو بالکنی بشينم و تو از اون پائين برام دست تکون بدی!!

من اون لحظه ای رو دوست دارم که رقص موهامو در لابلاي انگشتات حس کنم .

من هنگامی که روبروم ميشينی و

 اون قدر درگيره چشمام ميشی که هر بار مجبوری چاي سرد بنوشی لذت ميبرم...

اون وقته که نیشم تا بناگوش باز میشه و...

  

 

کاغذ های من شدن عين صورت شيو کرده تو!!

گاهی وقتا قلمم هنگ ميکنه

طوری که ديگه حتی به فرما ن مغزم هم اعتنایی نميکنه

اون وقت بادندونام فشارش ميدم تا دلم خنک شه..

 

بعضی اوقات فکر ميکنم با ويکتور هگو نسبتي دارم؟؟!!!!

 

دنيا پراز  جسدهايی ست  که با وجوده نداشتن روح

دارن روی زمين راه ميرن

بدون اين که چيزی رو احساس کنند

کالبد اين آدمک ها قلب نداره

درست مثله يک ربات...