چه شب سياه و تلخی بود تلخ تر از همه قهوه هايی که نوشيده ام و سياه تر از تمام شب هايی که بی تو سر کردم. به گمانم ستاره ام سقوط کرده بود پاييز برگ ريزان است دلم... چگونه بپذيرم اين گونه مرا در حرارت خشم خود سوزاندی !! مرا شکستاندی آن هم در مقابل چشمانی که غريبه نبودند باورم نميشود اين همه از جانب تو بود؟؟ خوب است لااقل اين يک بهانه را دارم.. خود را تسلی ميدهم که زياد نوشيده ايی.
ديری نميپايد که متبسم بر من می آيی از آن لحظاتی ست که ديگر به کلمات اعتمادی ندارم
صفحه های انديشه تو را ورق ميزنم باورم نميشود تا اين اندازه از خودت دور شده باشی از عقايدت...انديشه ها يت .. از خودت اين روزها بر خلاف آن که ميگويی بر خود حاکم نيستی به شوری موج نا آرام شده ايی دريای آبی تنت يخ زده بگذار در سکوت عطر آلود تو ای مهربان گمان برم آسمان در دستان من است...
آيينه ها همه لبريز ياد تو اند لحظه ها همه لبريز فريادت لبخند تو مرا به مستی تند شقايق ميخواند نام تو اسير لبان خاموشيست که نميگذارد اسير باد شود تهداب تو سرشار از احساس گرمی ست که هر بار وقتی در من جاری ميشود گويی که زندگی در من بيدار ميشود بی پایان من_ قلب من چنان تو را به باور نشسته چون عابد معبودی را...
در خلوتگاه چشمان خيس من نقش چشمانت تداعی ميشود. اما خيال اين که تن برهنه تو طعمه خاک ميشود... دلم را به آتش ميکشد. يک سال ديگر هم اضافه شد بر دلهره هایی که بر منتهی اليه دلم تلمبار شده. آه... اين چه رنج بی سرانجامی ست... کو مجالی که انتهاي اين درد را بشنود؟؟ کجایی مادر؟؟ کجایی!!... اين منم دختر ناز دانه ات ....تو که بد دعایم نکرده بودی!! من که دوست داشتن در قلبم نفس ميکشيد پس چرا امروز با حجمی شگرف از دلواپسی براي شنيدن کلام رقت بارت... که در هيچ سمفونی شنيده نميشود سرگردانم؟؟
مادر رفت و خزان انتظار رسيد ای کاش بيت فراق به قافيه نميرسيد
دلم هوای زيارت کرده بهانه ای براي گريستن!! براي رها کردن اشکهایی که.. بسان يک بغض قديمی و بزرگ در گلويت جا خوش کرده و خيال شکستن ندارد!! آخر غم فراق ترا به که گويم تا غصه هايم را به امانت گيرد؟؟ تقصيرکيست؟؟... دردی که شعله هايش تا مغز استخوانم زبانه ميکشد؟؟!! به تو خرده نميگيرم خدایی که مات کردی مرا در فلک الا فلاک.. من مسامحه ميکنم با تقدير
سال 84 مسابقات استانی فوتسال بانوان بود که تيم ما به همراه تيم رامسر به فينال رسيده بود.
اعترف ميکنم که تيم رامسر خيلی قدرتمند بود 2 تا بازيکن ملی پوش هم داشتند و بدون شکست به اين مرحله رسيده بودند.
از قبل اسم مربي ام را روی تيشرتم حک کرده بودم و در زير لباس ورزشي ام پوشيده بودم که اگه گل زدم باهاش مانور بدم.
بزاريد خلاصه کنم .. تيم ما 2_1 عقب بود و 6 دقيقه هم به پايان بازی مونده بود.. که من صاحب توپ شدم.. اون لحظه نميدونم چی شد که تصميم گرفتم که از زاويه بسته شوت کنم .. هنوز که هنوزه تو فکر اينم که شوت من حساب شده و عالی بود يا دروازبان حريف دستپاچلفتی؟؟
توپ که به تور دروازه بوسه زد.. چنان انفجاری رخ داد که صداش هنوز تو گوشمه..جمعيت 500 نفری ميشدند اما بقدری سرو صدا داشتن که سالن رو به لرزه در آورده بودن... بازی تو زمين ما بود و هواداران هم از خودمون بودند.
گل رو که زدم فرياد کنان پيراهن ورزشی ام را در آوردم و به تيشرتی که تنم بود اشاره ميکردم که همه ببينند.. چشمتون روز بد نبينه ..خانم داور سوژه خوبی گير آورده بود..
يادم افتاد که حرکتم غيره ورزشی ست .. ناگفته نماند که نيمه اول هم به خاطره همين حرکت غيره ورزشی کارت زرد گرفته بودم.
و باز هم جوگير شده بودم همون عمل رو تکرار کرده بودم.
خلاصه ایشان خواست که منو از بازی اخراج کنه ..اما آنقدر التماس کردم که در عين ناباوری دلشان به رحم آمد ..کسی باورش نميشد که داور پشيمون شده باشه.
بنابراين رفت تا سوته ادامه بازی رو بزنه ...که منو بد جور جو گرفت و خواستم يه جوری از ايشون تشکر کنم پس محکم زدم به پشت داور...
خدا به کسی نشون نده
يک نگاه وحشتناکی به من کرد با اون چشمان غضبناکش که حتی نتونستم یک کلمه حرف بزنم ..کارت قرمز رو يک ضرب نشانم داد و اخراجم کرد.
بازيکنان رامسر که داشتن از خنده ميمردن.. گر چه هم تيمی های من هم دسته کمی از اونها نداشتند ... ميان خنده و گريه از زمين بیرون آمدم.
اون بازی 2-2 مساوی شد و ما در ضربات پنالتی آنها را شکست داديم و در عين ناباوری قهرمان شديم.
چهارشنبه شب در یک هوای سرد زمستانی به استقبال سال نو رفتیم.
بازار آتش بازی و رقص و پایکوبی داغ ـ داغ بود... بودن در کنار مردم را ترجیح دادم به شرکت در کنسرت آقای شهرام شب پره.
با وجود سرمای شدیدو باد سوزناک.. جمعیت بیشتری نسبت به سال گذشته آمده بودند. .. البته طبیعی بود که با درینک کردن خودشان را گرم کنند. من هم از سرما داشتم فریز میشدم.
تو هم که از سرشب ساز رفتن به خانه را میزدی... در حالی که مثل من بسیار خوش بودی
در تمام طول عمرم اینقدر بالاوپائین نپریده بودم و فریاد نکشیده بودم...
ساعت حدود ۳۰ : ۲ صبح بود که به خانه آمدیم... که بلافاصله هدیه ای که به مناسبت سال نو خریده بودی را مثل عاشق پیشه ها درمقابلم گرفتی.
احساس کردم تمام یخ های بدنم آب شده!!!!
تازه فهمیده بودم این همه اصرار برای آمدن به خانه چه بوده؟؟؟
طبق معمول میرم تو بالکنی و روی صندلی میشینم ...منظره شب از این بالا دیدن داره.
به هوای سرد و باد سوزناک هم توجهی نمیکنم . با خودم فکر میکنم که ای کاش بابا نوئل بودم.... به دختر بچه هایی فکر میکنم که حسرت بغل کردن یک عروسک با موهای طلایی وچشمهای آبی رو دارند.
پسر بچه هایی که هر شب به امید رسیدن سال نو سر بر بالین می گذارند... تا وقتی که یه صبح از خواب پاشن و زیر بالشتشون یه هدیه ببینند...
به همه کسانی که با داشتن آرزوهای کوچک هر شب به خواب میروند.
میگن کاش مشکل آدم ها با پول حل میشد...اما سخت تر اینه که مشکلت با پول حل بشه اما.....